ميرزا احمد ميرزا خداوردى
91
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
كه پدرم مىگفت : من از اين چلهدره « 1 » در گذشتم ، ديدم چنان گلوله مىآيد كه خيلى مشكل است از بازارگاه گذر كردن . خلاصه توكل به خداوند عالم كردم از آنجا گذشتم . ديدم قاسم بيگ و غيره را گرفته و كاظم بيگ مزبور فرار كرده ، خود را به مزرعهء بيجار انداخته ، بلكه جان خود را خلاصى بدهد . على التعاقب مير نقى بيگ و مير هاشم بيگ ، ولدان امير گونه بيگ شيلهوارى ، بر سر او هجومآور گشته كه او را بگيرند . همراه كاظم بيگ يك نفر نوكرى مىبود . او تفنگ خود را بر سينهء مير نقى بيگ گرفته و تفنگ آتش نزده . فورا مير هاشم بيگ يك گلوله به سينهء او زده ، در گل بيجار افتاده است و كاظم بيگ را در ميان گيل بيجار گرفته ، آوردهاند به كنار و محمد حسين بيگ بدلانى كه مشهور به كل « 2 » محمد حسين مىبود ، پاشنهء تفنگ خود را به سر كاظم بيگ زده ، يك چشم او را ضايع كرد و او را بر سر زمين انداخته ، با اسب خود به سر بدن او مىرود كه من رسيدم ، يك قمحى « 3 » به سر محمد حسين بيگ زدم و مانع شدم ، نگذاشتيم . ديديم مير حسن خان هم فورا از عقب رسيد و دو سه قمحى به سر كاظم بيگ زد ، فرمود : اى سگ ! شما مىخواستيد بعد از من در موغان حكومت كرده باشيد . فرمود : اين را ببريد و نگاه داريد . در آن اثناء ديديم ميرزا باقر حيلهگر از بيشه كه در پشت طويلهء سركار خان واقع است ، بيرون مىآيد . دستمال خود را به روى خود گرفته ، گريهكنان به حضور خان رسيد . قدرى گريه كرد . خان به او خطاب نمود : ميرزا باقر شما چرا گريه مىكنى ؟ عرض كرد : فدايت شوم ! ايام روزگار را مىبينى چطور پريشان شد ؟ بعد خان فرمود به او كه خانهء شما در قريهء سيبتن است ، شما در اينجا چهكار داشتيد ؟ به خنده آمد [ گفت : ] بيگها ما را آورده بودند براى ايشان فالى بگشايم به اين مطلب [ كه ] آيا شما باز مراجعت اين ولايت مىنمايى يا نه ؟ سركار خان از حركات او متغير شد كه اول گريه كرد بعد خنده مىزند و علاوه از دستهگران گردنكشان محال موغان مىبود ، فرمود : هر كه ما را مىخواهد ، اين را بزند . از اطراف به قدر دو هزار نفر او را زدند . من ، ميرزا خداويردى ، بالاتّفاق مير هاشم بيگ و رضا على بيگ
--> ( 1 ) . اين محل شناخته نشد . ( 2 ) . كچل . ( 3 ) . شلاق .